تبليغاتX
به آفرید

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

به آفرید

شقایق زعفری


برای تیرداد نصری

سلام تیرداد نصری

حس عجیبی است

وقتی این صفحه بعد از مدتها با نام تیرداد عزیز به روز می شود..........

هفت ابان سالروز درگذشت تیرداد نصری........

 

بدنی پر از جراحت آشكار وُ نهان

دهانی خونالود

 كه يكبار به تبسمی فرخنده دسته گلی پيشكش آزادی هديه كرد

 چشمانی باز         با نگاهی ثابت

 اين منم افتاده در كوچه پس كوچه های((فورست گيت )) لندن؟

 من    در ميهنم هستم       همچنان كه

 پرسه ميزدم وُ        پرسه می زنم خيابان های پر از نارنج شهسوار را

 همچنان  كه

 نفتكش ها را نگاه ميكردم وُ       نگاه ميكنم  درآبهای آبادان

 همچنان كه

 در فوزيه ی تهران    با دوستان      كشته شده های‌ انقلاب را ميشمردم وُ

 ميشمرم هنوز

 همچنان كه

 شاعر بودم وُ          شاعری هنوز بدون كتابم

 همچنان كه

 دختر وُ پسرم به زندان شيراز افتادند وُ      در زندانند در تبريز

 همچنان كه

 همسرم خودكشی كرد در مشهد وُ           خودكشی ميكند در كرمان

 مادرم؟                در زاهدان از غصه دق كرد

 وپدر؟

 دستفروشی  روشنفكر كه از پنجره ی انبار  كتابش در اصفهان

 به جهانی می نگريست تُهی از شقاوت

در كوچه پس كوچه های مِه گرفته ی ((فورست گيت)) لندن

                                                                      شاعر !

جسد پناهنده ای روي زمين هست

 پليس ها              دور تا دورش 

 لندن   ۳ /۴/ ۲۰۰۴

پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط شقایق زعفری |

؟!

 http://i40.tinypic.com/2d97ozb.jpg

ریخت و پاش شده بودیم

انگشتهامان بالاتر از خطوط کشیده می شد.

دامنها می چرخیدند و سرها

زیر پوششی از حریر خم می شد

پاهایمان می لرزید و برای بودن دایره هایی رنگین می شدیم

پس خورده بودیم و مزه ته مانده لاشه های بی خاطره می دادیم

یکی دستهایش بالا رفت

یکی پاهایش

و از همه خوشبخت ترینمان،سرش

بالا

بالاتر

و خودش را با سقوطی آزاد به تمام فصلهای عذاب چسباند.

می خواست تمام شود

یکی خودش بالا رفت

یکی دستهایش اشاره شد روی پاهایش و همه در یک چیز تلخ بودند و باید با خودشان رُک تر از همیشه می رفتند...

در بست

با تمام قوا نشستند و فریاد

یکی یکی رها شدند و قصه ها

بود و نبودشان حکایت پوچی همیشگیشان شد...

بالا رفتند

دامنها می چرخید و همه چیز در یک اتفاق ناگهانی خم شد.

 

اين شعر در سايت سه پنج منتشر شده است.

http://3panj.org/article.aspx?id=341

 

 


یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 توسط شقایق زعفری |

خط بزن:

http://i40.tinypic.com/w71l3b.jpg

خیابانها آرام گرفته بودند

ماشینها

مردم

در چرخشی معکوس می چرخیدند و دور می شدند

مغزم دود می شد و تو را میان جوهری خودکار خط می زدم

خط بزن

این یکی را خط بزن

برای تمام آمدنها و رفتنها،وقتی میان خوابهایم شکوفه ای می شد

قد می کشیدیم

بالا بالاتر

از تمام پنجره ها سَرک می کشیدیم و دنیا چشمهایش بسته تر از همیشه لای پاهامان خشک می شد و فکر می کردی آرام گرفته ام....

آرام گرفتم

در خودم نشستم و می خواستم تمام شود

تمام پشت هزاران علامت تعجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پشت هزاران چهره سرخورده،بعد از آفتاب گرفتگی دریای جنوب

شمالی بودم

برای خزر

پل

شهسواری که با من تقسیم می شد و من اینجا به آبهای جنوب تن داده بودم

خانه ام دور

خیلی دور

برایم دست تکان می داد و آدمهایی که حالا هر کدام پرت شده ایم و یادمان می رود صدای خنده هایی که شاید با ما غریبگی می کرد.

تلفن زنگ می خورد

سرم زنگ می خورد و می لرزم

برای آفتاب که سهم امروزمان نبود

بارانهایی که بوی خاک می دادند

مچاله می شوم و دلم برای مادری تنگ که پستانهایش هیچگاه بوی شیر نداشت...

می خواهم سرم را روی شانه ای بگذارم که تمام مادری ام را مي بلعد و می فهمد و ...

یکی یکی پیدا می شدند

پشت هم

توی خیابان

مهمانی و رقص

و همه در یک چیز متفاوت بودیم....

همیشه یکی پیدا می شود برای عاشقانه هایت و نمی فهمد چگونه خودت را از تمام هرجایی تنت بیرون کرده ای و می خواهی خودت باشی...

دست تکان می داد و دور می شد...

دور می شد و لباسهایم سنگین می شد...

 

سايت امضا:

http://emzaa.ir/news.php?extend.342

 

شنبه بیست و ششم بهمن 1387 توسط شقایق زعفری |

بیداد

 

آرام آرام بلند می شد و خودش فراموش می کرد،می خواست بلند شَود و روی پاهای خودش شروعی دوباره از سر بگیرد.

بی شرم تر از جامعه ادبی،خودش بود

جامعه لرزان با خراشهایی روی کثافت نوشته های هر روز که از اینجا به آنجا خوانده می شد و فکر می کردند،روشنفکر تر از خودشان هیچ خری پیدا نمی شود و یادشان می رفت،زرنگترها زندگی واقعی را بیشتر از هر چیز می خواهند.

خدا اعصابش خرد بود

از من

دخترکی که برای اشتباهات فاحشش خودش را با قرصهایی رنگی می خواباند و تلو تلو می خورد و فکر می کرد،خیلی می فهمد...

سیگار به دست

چایش را می نوشید و به تمام دنیا بد و بیراه می گفت و فکر می کرد چقدر تنهایی خوب است،وقتی کسی نیست او را از خودش بگیرد و میان کافه های تهران برای قهوه ای تلخ، شیرین کند.

روی پاهایم بنشین...

آرام

خودت کرده ای

بد کرده ای دختر

آرام

جنون برای اینجاست

چهار دیواری اتاقی که خودت را شکنجه دهی و با شاعرانی عوضی تر از خودت تقسیم کنی.

آقای محترم

همیشه براتیگان خودم را لرزانده است

مایوکوفسکی،تمامِ قلبم

وقتی می خواست نرم شود،از نرم هم نرم تر

و مردان این بی درو پیکری بزرگ،تنها در یک چیز نرم می شدند و نمی دانستند کسی که بین عروسکهایش،دیکته های کودکی اش را خط می زد،کودکانه تر از تمام رختخوابهای شاهانه دنیا خواهد بود.

بگیر

هر چه دارم بگیر

هر چه داشتم و دیگر مهم نیست همین را که در من راه می رود و شادمانه پا می کوبد و گاهی میان بغضهایم فریاد میشود

فریاد

فریاد از این همه گستاخی و عریانگری که ای کاش نبود و نباشد و من...

رفتم در خودم

با تمام آدمهایی که می خواستند سهمی از روزانه هایم داشته باشند و چقدر دیر به تختی خواهند رسید و دستهایم آرام و بی صدا روی خودش می افتد و بعد...

بعدِ این بعدها گفتن ندارد

موضوع همان زخم زبانهای قدیمی و اس ام اسهایی که پشت هم روی این خط می رسد و دستم می لرزد،وقتی تمام یک جمله عاشقانه، ابلهانه خواهد شد.

می مانم میان خودم و اتاقی که باید مرا از خودم و هر چه در آن بیرون لعنتی است نجات دهد و روزی هزار بار بمیرم برای کثافتی که در ما ناجی مسخره افسارگسیختگیهامان شد...

خواب دیدم،مُردم

دراز کشیده بودم و در آن خلا بی انتها حسابهای بانکی ام چک می شد و فکر می کردم وقتی بلند شوم قرمزترین لباس این شهر براي من خواهد شد

با قرمزی لبهایم می خندیدم

به تو

حماقت آشکارت

به تمام آینده ای که در ما کشته خواهد شد

یکی یکی می افتیم

خم می شوم و اولین شکارِ این ماده آهو دستهایت خواهد شد

می بوسمت

با لبهایی قرمز

لباسی قرمز

ته مانده سیگار روی صورتت خاموش می شود و یادت می ماند،نوازش عروسکی مثل من تاوان بزرگتری دارد.

بلند شو

راه برو

آرام

با سیگاری میان انگشتهایم و چشمهایی که حتما می خندد برای تمام حرفهای ناگفته مان.

 

http://asar.name/1980/12/blog-post_28.html

این شعر در سایت اثر منتشر شده است.

 

شنبه بیست و یکم دی 1387 توسط شقایق زعفری |

همسانی:

 

موهایی قشنگ داشت

دندانهایي سفید

پسر کُش و جذاب

دور و بری ها گفتند

همسایه ها

وقتی برادرم با دوست دخترش فرار کرد

و هیچکس نفهمید

من چقدر خوشگل تر بودم.

 

شنبه بیست و سوم آذر 1387 توسط شقایق زعفری |

سلام تیرداد نصری

   

 

یک نسل می رود و نسل دیگر می آید اما زمین پایدار می ماند...


...و خورشید همچنان طلوع می کند....

 

اینجا تهران است...

و چشمانم برای دریا و شهسوار است...

کوچه ها و بهار نارنجهایش...

دلتنگ پنجشنبه های عصر  و کلمه هایی که می خواندیم...

ما دیدیم...

ما بودیم...

ما لمس شدیم برای نوشتن ، بودن...

 

با یاد تیرداد نصری

برای تیرداد نصری

سلام تیرداد عزیز...

سلام انجمن شعر شهسوار...

سلام مهرداد عارفانی،سعید تنکابنی،مازیار

 عارفانی،محمد شکوری،فاطمه توانا،مینا صیاد،مهدی

حسین زاده،محمود خلعتبری،ابوالفضل حسنی،یاسر

گلیجی و.............

سلام نوشتن...............

 

۷ آبان را به احترام تیرداد در

 

 سکوت می نشینم

 

یادش گرامی باد

 

سه شنبه هفتم آبان 1387 توسط شقایق زعفری |

سه شعر

۱.

ما این بودیم

پرانتزی که بیهوده باز شد

پرانتزی از تعجب و پرسش

و آنگاه

نقطه

مرده شورخانه

گریه

رخت‌هایی سیاه

چه آرام خوابیدیم دوست من!

 

۲.

او می‌دید

از دریچه‌ای کوچک

هرقدر کوچک

و برای فرشتگان دست تکان می‌داد

آبستن دردهای پدر بود

آبستن دخترانی که سالی یکبار

شهوت بکارتشان دریده می شد.

او نمی دید و نخواهد دید

چگونه آینده

نطفه‌ای خواهد بود میان خون و ادرار

آرام بود و در خودش سکوت می ریخت

و همیشه تمام آنچه که می دید

زیر چادری سیاه حمل می کرد.

  

۳.

جمع شدند

از عزاداری و عروسی گفتند

رقصیدند

گریه کردند

خودشان از گیجی خودشان گیج خوردند.

نقطه های زیادی بود

جمله هایی بیشتر

یکی یکی پشت هم قطار شدند

داد کشیدند و پچ پچ کردند

روی شلوارها،دامن‌هایی رنگی چرخید

روی سرها تزئینی از روسری و کلاه

بالماسکه عجیبی بود

پر از شهوت و خواهش

پر از نوشتن و آمیزش

می خواستند باشند

دور تا دورشان دایره‌ای مربع شکل کشیدند.

 

 http://valselit.com/article.aspx?id=1265

این سه شعر در سایت والس منتشر شده است.

 

سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 توسط شقایق زعفری |

اگر این نقشه تکانی بخورد:

جاری می شود و سرچشمه می گیرد

مثلِ چشمه ای که ماهی یکبار می جوشد و می خواهد برود،برسد

شاید............

اینجا پُر از مردانی است که برایشان حس ترحم مادری،هدیه آورده ام.

مردانی که رویِ من بستری از گناه پهن می کنند

مردان،مردانِ این شهر که پُر از زنان شده اند

طلاق را دوست دارم

برای همه چیزی اش

من،شیطانی کوچک که همیشه سجده می خواستم

برای خودم

آینه،تقدس

به هر چه که می ریزد و می کوبد

من،عصیانگرِ بزرگی که نمی دانم چه کرده ام...

پُر از نفهمی شده ام

پُر از غلط املایی های بزرگ که هیچگاه دیگر تصحیح نمی شود

هزار بار امضا می کنم

فکر کن چه تنهاست نامهای کوچکمان که هیچگاه صدایمان نمی زنند.

عزیزم بوده ای

خوشگلم

همیشه چیزی به جز نامهای کوچکی که در شناسنامه ثبت کرده ای

در تمام دوران زندگی ات

خانم و آقای محترم بوده ای

خانم و آقای عوضی

خانم و آقایِ...

من می خواستم باشم

من می خواستم...

من عاشقِ منم منم کردنم

عاشقِ خودخواهی وقتی لبخند قشنگم روی آینه می ریزد

روی تو

پلهای عابر

خیابانهایی که پُر می شوند از ترافیک و مدرسه و پارک

زنگ می خورد این تلفن و لبهایم باز و بسته می شود

پُر از حرفهایی که نباید بزنم و می زنم

حرفهایی که باید نزنم و می زنم

و گاهی خودم را...

همیشه خودم را تکرار می کنم.

برای این همه من بودن

منم منم کردم که فرار کنم از همین منی که در من،من می شود

وقتی می گویی تو،شما،ما

تنم می لرزد که می خواهد من باشد

همیشه می خواهد خودش را به شکل همیشگی اش تکرار کند

به شکل زنی میان بازار و پارچه و لباس

به شکل میوه هایی که میان دستهایم پوست می ریزد

به شکل رختخوابی پر از بوسه و خواستن...

ثبت شده ام

روی دیوار،پنجره

روی چیزهایی که می خواستم...

همه چیزی یک جایی میان زمان و مکانی نا محدود با هاله ای از پیله های

تنهایی ام جا مانده است...

دریا و بهار نارنج با طرحی از بستنی و پل

دخترکی چموش و عروسک و نقاشی

خانه ای کوچک با دیوارهای مجردی اش

تلفن و سیگار و روزی هزار بار تجربه شدن...

و اینجا یعنی کار

یعنی روزی هزار بار حتی اگر من باشی،جلوی منی دیگر بایستی و بگویی:چشم قربان

هیچ چیز بهم نمی آید

مثل عکس عروسی پدر و مادرم

رنگ چشمهامان

پوستمان

خط بکش روی تنم،صورتم،بازوان و گردنم

مثلِ مادر که هفته های اول،ویاری از شوری دریا آشوبش می کرد.

اگر این نقشه تکان بخورد

قلبم پُر از شهرهایی است که دوستشان دارم

شهری پر از ستاره و سیاهی شبهایی که گریه را در من ساخت.

سنگدلم و دلرحمتر از من پیدا نمی کنید

بنویسید،بیش تر از آنکه می خواهید و می نویسم با شما که جوهری دستهایم را تکان می دهید.

پُر از دریا هستم

پُر ازبلوغ  و رویا و خواهم نوشت،شهسوار

یعنی چیزی که در من می خزد و راه می رود و اگر اینجا حذف شود،حذف می شوم و خانه هایم پُر می شوند،خالی می شوند

جایی دور و بسیار نزدیکتر از دستها می خوابم

شکوفه های پرتغال قهر کرده اند و تنم لخت می شود از تمام گردنبندهایی که درست نکردم

حیاطمان خالی است و دخترکی که همیشه خدا،درخت صعود می کرد

حالا جایی دیگر می نویسد

به اولین آدرس پستی اش، برگردانید.

به پشت بام تاریک و مادر

حیاط خلوت و طنابهای رخت

نامه های عاشقانه و درس

همه چیزی از من قهر کرده است

دراز می کشم

زمین دراز می کشد،

آسمان،

زیرِ دستانی مهربان خط خطی می شویم

همیشه آخرین کلمه،شروع اولین کلمه ام می شود

اگر این نقشه تکانی بخورد...

 

http://emzaa.ir/news.php?extend.106

 این شعر در سایت امضا منتشر شده است

 

پنجشنبه سوم مرداد 1387 توسط شقایق زعفری |

جذاب:

 

 

روی چشمهایشان دست گذاشتم

 

با هر که دلم خواست رفتم

 

بدتر از آناکارنینا شده بودم

 

قشنگ تر از سیلویا پلاتِ عزیز!

 

مشکل جایِ بزرگتری بود

 

مردکِ احمق می گفت:خنده دار

 

خنده دار جایِ لبهایی بود،ورم کرده روی گردنش که چشمهایِ مثلِ منی دیدش می زد!

 

احمق،فکر می کرد،هیزی برای چشمهایی است که تویِ تنش با اخلاق گرایی هایِ مضحکشان جا زده اند

 

نه جانم!

 

من،وقتی کنار، دریا،خیس از آب و روغنهای برنز می نشینم،

 

پُراز هیزی ام

 

مایوهای دو تیکه

 

پستانهای شرمگین

 

پستانهای درشت

 

نگاه می کنم و روی خودم دست می کشم

 

سیگار به دست

 

موبایل به دست

 

و گاهی مانیکور می کنیم،ناخنهایی که شبها روی پوستِ جانوری مثل تو کشیده می شود.

 

می کِشم

 

تو را،

 

با فنجانی قهوه در دستهایت

 

با خطهایی کج و معوج که سرنوشت مسخره ات را حلاجی می کند.

 

یادت باشد

 

با تمام فنجانهای قهوه

 

با تمام خطوط دستت

 

با فالهای حافظی که می زنی و خوب و بد می آید،من اینجام

 

روی دستهایت

 

میانِ گرمی بزاقِ دهانت

 

تسلیم شو

 

خلع سلاح

 

من بزرگترین مخدرِ عالی مقامی بودم که می توانستم آناکارنینایی زیبا باشم با چشمهایی سیاه،موهایی مشکی

 

و خودم،تنها خودم...

 

انقدر مَنَم مَنَم می کُنم

 

انقدر از خودم می گویم که منم بالا بیاید از من

 

من

 

من

 

این منی که من می گویم،تقاص تمام گناهان جد اندر جدّی خاندانِ اشرافیِ مضحکِ من با آن گیلاسهای پایه دارِ شراب و سبیلهای کلفتِ عکسهایی غبار گرفته است.

 

باور نکن

 

این روسری،این لباس بلند مضحک

 

فاحشه ای رسمی بود

 

رسمی با عقدنامه ای به مهریه آب و زمین و آسمان و بچه هایی که وظیفه داشت سالی یکبار به عکسهای خانوادگی اش اضافه کند و خودش را بندازد بغل کسی که همیشه می گفت:یا علی

 

یا علی می گفت و بزرگ می شدند آدمهایِ این عکسها و رنگی می شدند گاهی مثلِ من

 

با عکسهایی که حالا می بینی

 

موهایم بلند می شود

 

کوتاه

 

طلایی

 

قرمز

 

روژِ لبهای مختلف روی لبهایم فشار میآورد و می خندم

 

خوشگلم،خیلی خوشگل

 

و توی پارکهای همیشه خلوت

 

دخترکانی هستند که دوست دارند میان رختخوابهاشان باشم.

 

دیشب با یکی از خوشگلهای فراری لاله خوابیدم.

بوی عرق می داد

 

بوی سگ

 

بوی طویله

 

می چرخید و خُرناس می کشید

 

زمین کشیده می شد زیر پاهایم

 

وِل می شدم

 

دوست داشتم مثل عروسکی ملوس تویِ حمام بنشیند و آب رویش بریزم و بعد بِندازَمِش به تو،تو

 

نگاه نکن

 

من با خوشگل تر از اینها خوابیده ام

 

ادامه بده،خودت را میان لبهای درشتش

 

چشمهای آبی اش

 

موهایش را بو بِکِش

 

مثل توله هایی که می خرم و دوستشان دارم

 

بِکِش، بِکِش محترم من

 

بِکِش،انقدر بکش تا خودت کِش بیایی روی من،من که دیگر حتی کافه ها را با تو قسمت نخواهم کرد.

 

امروز یکی بهتر از تو را دید زدم

 

ماشین بوی من را گرفت

 

بوی عطرم

 

خاطره شُدیم توی خیابان،پارک

 

و من دست کشیدم به یکی زشت تر از خودم

 

خوب می خواند

 

ماهرانه بار می زد

 

دلم را زد،کسل شدم

 

لعنتیِ عوضی

 

نگاه کن به من

 

به این عکسها

 

خوشگلی ام را دست بزن

 

تا تهِ تَهِش

 

دست بزن

 

نترس

 

این آناکارنینای محترم بیشتر از خودش،زندگی را دوست دارد!!

 

 

http://www.3panj.com/article.aspx?id=181

 

این شعر در سایت 3پنج منتشر شده است.                                                                  

 

 

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط شقایق زعفری |

نیستی و نمی بینی:

 

 

درختان سکوت می کنند و

 

امسال هم سال تکرار می شود

 

همه چیزی تکرار می شود

 

مردم،شایعه،زلزله و سیل

 

و تو نیستی

 

وقتی زیر بارانهای شلاقی شهری غریب خیس می خورم

 

دریا،دریا بود

 

وقتی بازوهای آفتاب سوخته ات

 

پر از بوی قهوه و روغن و نیکوتین می شد

 

کوچ می کنم

 

به خیابان ها،کوچه ها.

 

در اشتباهی بزرگ

 

شناسنامه ام را باخته ام،با نامهایی بزرگ

 

من آنچه که بودم،نبودم

 

پر از دروغ،تظاهر و تزویر

 

همیشه کسی دیگر را کشته ام در خودم

 

و هیچکس نمی داند

 

چقدر سخت است خندیدن،گریستن.

 

آغاز جنگی شدن

 

پر از فریاد،کلمه

 

پری غمگین سطرهایی پر از مرگ

 

سکوت سکوت فریاد شدم

 

و گلویم میان بغضی شور شکست!  

 

http://www.newproline.com/modules.php?name=News&file=article&sid=648

 

این شعر در سایت مانیها منتشر شده است.

 

 

 

شنبه چهارم خرداد 1387 توسط شقایق زعفری |



یک نسل می رود و نسل دیگر می آید اما زمین پایدار می ماند...
...و خورشید همچنان طلوع می کند....


بین من و دنیا شیشه ای است.نوشتن راهی است برای گذر از این شیشه ٫ بی آنکه بشکند....

هرگونه کپی برداری یا درج مطالب این وبلاگ در فضاهای دیگر منوط به اجازه مولف آزاد می باشد.
شقایق زعفری

shaghayeghzafari@yahoo.com

شینا زعفری
شقایق لعلی
مهردادعارفانی
تیرداد نصری1
تیرداد نصری2
مازیارعارفانی1
مازیارعارفانی2
مینونصرت
ناصر غفاری فرد
مهدی حسین زاده
مهردادفلاح
محمودخلعتبری
رامین حاجی کریمیان
مهدی فیض بحر
شیدا محمدی
علی اصغرکرمی
سهراب رحیمی
رجب بذرافشان
فدروس ساروی
محمد شکوری
شاهرخ رئیسی
حامد رحمتی
لاله محمدی
اسدالله امرایی
سعید دارایی
روجا چمنکار
حسن نقاشی
ابوالفضل حسنی
محمدکاظم پور
علی رضا بهنام
منیژه رزاقی
فرهاد
رامین رحیمی
امیر نورآبادی
جلیل قیصری
احسان مهدیان
حمزه اولاد
کوتاه نوشته های معاصر
آرمان صالحی
فردین شهبازی
بهزاد خواجات
مجید قبادیان سوادکوهی
خودکار کمرنگ
انوش وقاری
حسین جاوید
حسین پناهی
فرشید دیلمی
طلیعه اکبری
فرزانه مرادی
تیرداد راد
سوده نگین تاج
افسانه شفیعی
فریبا فیاضی
علی مسعودی نیا
سمیرا کریمی
ژاله سیفی
مترسک فیلسوف
ماه آفل
دیوان حافظ
به روز شدگان
علی رضا مجابی(م.آذرفر)
مزدک پنجه ای
ناما جعفری
رضا کردبچه
الهام ملک پور
محسن بوالحسنی
امیر خالقی
علی مسعودی نیا
عرفانه جوادپور
عرفان کارن
پویا عزیزی
محمد رضا جعفری
wc
کوروش همه خانی
آساره