تبليغاتX
شقایق زعفری
Shaghayegh Zafari

 

عاشق یکی مثل خودم

با پستانهایی کوچک و پوستی رنگ پریده

چرخشی عاشقانه روی تن

پر از تاریکی و تنهایی

تاختن

رفتن

یاغی پدر

سرکش خاطرات مادری که می داند،مادری ام نا مادری این سالهای پر از اشتباه شد

برادرانی پر از خیابانهایی تاریک و زبانهایی که روی هرجایی تنم می ریخت .

از خودم می ترسم

از فرودگاه

هواپیما و پاسپورت بیشتر

زخمی مرزها شدم.

اشتباهی کارمند ساده شرکتی با حقوقهای عقب افتاده

به رییسم لبخند می زدم و گوشهایم به شنیدن شایعات همکارانم مریض شده بود

تاریکی و ترافیک

خانه،سکوت و بشقابهایی نشسته

من کارمند خودم بودم

با حقوقهایی نداشته.

نوشتن سرگرمی نبود

خودزنی تاریخی بود

می زدم

ریشه به ریشه ام

تیشه به تیشه ام

کفشها یکی یکی به پاهای رفتنم گم می شد

لباسها تنگ تر و زنانگی نداشته ام به چشمهای قشنگ آینه احمق تر

آفتاب را برای نبودنش دوست دارم

بارن را برای کودکی و حیاطی پر از بهار نارنج

و خزر صدای نشنیدن بود.

شایعه

تن شایعه می شد

چشمها بسته

دستها روی من راه می رفتند

موهایم را بو کشیدم و فهمیدم اشتباهی تن به عشقهای نداشته ام داشتم

با خودم درد شدم

با خودم غربت و عصیانی فرو ریخته از شانه های سی سالگی .

امروز برای خودم غذا پختم

رو به آینه

سفره ای رنگی با بوهایی هوس انگیز شدم

لخت نشسته بودیم و زیبایی آینه به من می خندید

بخند

برای تمام سایه هایی که اشتباهی خاطرات نداشته های من شدند.

قهر بودم

با تمام خودم

با تمام گرسنگی و فقر به همسایه های پر از جنگ و خون

خون

همیشه ماهانه های خونین را در خودم شاد رقصیده ام

دست می کشم

گرمم

قشنگ و نرم مثل سالهایی رفته.

اشتباهی از خودم گریختم

عاشق آدمهایی که توی تنهایی ام غلت نمی زنند

آدمها را دوست دارم

با فاصله

با نبودنشان در تمام اشیا خانه که پر از من و آینه های دوست داشتنی ام می شود

هر روز به رفتنش خیره می شدم

می رفت

ناگزیر و تنها

نعش به نعش

نئشگی نداشته های اجباری

چرخش و نخواستن

عشق های هندی و آوازهای خالی از نوستالژی

بمان

برای این آینه های غمگین بمان و دست بکش

پر از حسرتم

سرخوردگی و روزهای زجر

قصه های نگفته ام طعم نمک می دهند

با چشمهایی باز به مردن سر می زنم

شادم و رقصان از خودم دور می شوم

دور می شوم و نامه ای با نامه های ننوشتنم

با تو که ننوشتنت را دوست دارم و به خودم مهربانی می بخشم.

تنم،ببوس تمامِ تنم

لبهایم آغشته به خودم

می بوسم

اشتباهی با خودم می رقصم.

 

این شعر در سایت کتاب شعر چاپ شده است.

http://www.ketabeshear.com/march8_12/shaghayeghZafari.htm

kendim gibi bir aşık
küçük memeleri ve soluk teniyle
 gövde üzerinde sevdalıca dönmek karanlık ve yalnızlıkla dolu dörtnala gitmek babaya karşı ayaklanmış bu hatalı yılların analığının anası olduğunu bilen bir annenin anılarına karşı ayaklanmış

karanlık caddelerle dolu ve dilleri tenimin her yanına boca olan erkek kardeşler
kokuyorum kendimden
havaalanından
uçaktan ve pasaporttan daha fazla
sınırların yaralısıyım.
bir şirketin maaşları ertelenmiş sade bir memurunun hatalısı
başkanıma gülümserdim ve kulaklarım iş arkadaşlarımın dedikodularından hastanmıştı
karanlık ve trafik
ev, sessizlik ve oturan tabaklar
ben kendi kendimin memuruydum
olmayan maaşıyla.
yazmak meşgale değildi
kendini tarihsel vuruşuydu
vururdum
köklerime kök
baltama balta
ayakkabılar birer birer gidiş ayaklarıma kaybolurdu
giysiler daha dar ve daha aptal olan aynanın gözlerinde kadınlığım yoktu
güneşi yokluğundan severim
yağmuru çocukluk için ve turunç dolu bahçe için
ve Hazar duymazlık sesiydi.
dedikodu
dedikodunun bedeni olurdu
gözler kapalı
eller benim üzerimde yürürdü
saçlarımı kokladım ve yanlışlıkla olmayan aşklarıma ten verdiğimi anladım
kendimle dert oldum
kendimle gurbet ve otuz yaşlarından şelale olan bir isyan
bugün kendim için yemek yaptım
aynaya karşı
heveslendiren kokularıyla renkli bir sofra oldum
çıplak oturmuştuk ve aynanın güzelliği bana gülüyordu
gül
yanlışlıkla benim olmayan anılarımın gölgesinin tamamı için
küskündüm
kendimin bütünüyle
savaş ve kan dolu komşularımın açlık ve yoksulluklarına rağmen
kan
hep kanlı aylıklarımı kendimde dans etmişim
el sürerim
sıcağım
geçip giden yıllar gibi güzel ve yumuşacık.
yanlışlıkla kaçtım kendimden
yalnızlığımda yuvarlanmayan insanların aşığı
insanları seviyorum
uzaktan
olmamalarıyla evin bütün eşyaları benimle ve sevimli aynalarla dolar
her gün gitmelerine dalarım
giderdi
kaçınılmazsız ve yalnız
naaş naaş
zorunlu yoksunlukların neşesi
dönmek ve istememek
Hint aşkları ve nostaljiden boş şarkılar
kal
bu üzgün aynalar için kal ve el çek
hasret doluyum
bıkmışlık ve acı günleri
anlatmadığım öykülerim tuz tadındadır
açık gözlerle ölüme uğruyorum
sevinçliyim ve oynayarak uzaklaşıyorum kendimden
uzaklaşıyorum ve yazmadığım mektuplara bir mektup
yazmamanı sevdiğim seninle ve kendime sevecenlik bağışlıyorum
tenim, öp bütün tenim
kendime bulaşmış dudaklarım
öpüyorum
yanlışlıkla kendimle dans ediyorum.
 
Yanlışlıkla kendimden kaçtım
http://sardunyalar.com/2012/04/09/yanlislikla-kendimden-kactim/

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 1:8  توسط شقایق زعفری  | 

 

مثل طنزهای مسخره مجله های هفتگی به خودم خندیدم

به نرسیدنی که رفتن شد

به تناقضهای وحشت زده صورتم

عکسهای قاب شده احمق

آشپزخانه،طعم گریه می داد

میوه ها روی هم بالا رفته بودند

خانه  برای زر زدنهای عاشقانه من به تمام سطح رنگی اش چسبید

از تو درد می گیرم

می چرخم و فحشهای رکیک را زیر زبان محترم خانه قایم می کنم.

یک هفته خودم را به خودم دادم

تو به دیگری...

دیگری ات به تختم چسبید

موهایی بلند روی بالشم.

حوله ام را دوست داشت

شامپو ها و نرم کننده ها

از همه بیشتر لیوان قرمزم.

تمام سال روی تو چرخ می زدم و بوهایی غریب به خانه ام می آمد

موهایی روی بالش

روی کاشی های آبی حمام.

بی رحمیِ تنهایی بود.

هر روز به رفتنت خیره شدم

ذره ذره رفتم

از تو به دیگری

دیگری به دیگری

موسیقی طعم خانه می دهد

خانه گریه می کرد و بوسه می خواست.

خانه تلویزیون را دوست داشت و عاشق دستهای من روی خاک گرفتگی اشیا بود

عاشق غذاهایی تند و آتشین

برنج و قهوه.

روی خودم خم شدم

از لای پاها به زخمهای گذشته نگاه کردم

قرمزی لبها به چشمهایم رسید

به دستهای نرسیدن

به نرفتنی که رفتن شد.

 

این شعر در سایت هشتاد منتشر شده است.

http://www.hashtaad.com/poem/346-shaghayegh-zafari.html

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 21:7  توسط شقایق زعفری  | 

برای تیرداد نصری
پدرمان
که شاعرانه ترین شعر زندگیمان بود

.......
 
خداحافظی هرگز
ما به تو تنها سلام می کنیم،سلام!!!
 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 12:8  توسط شقایق زعفری  | 

 

 

 

تلفن زنگ خورد،دلم نمی خواست چشمهایم را باز کنم،گوشی را برداشتم و گفتم:الو!

برادرم با تعجب گفت:وای خواب بودی،ببخشید،فکر کردم بیداری و داری درس می خونی.

گفتم:اشکالی نداره،ساعت چنده؟

صدایش را صاف کرد و گفت:یک و چهل و شش دقیقه نیمه شبان یک شنبه.

گفتم:درد نگیره تو رو،مرد حسابی الان چه وقته زنگ زدنه؟

با هیجان گفت:ذوق دارم،خوشحالم،می خوام یه چیزی بهت بگم،خیلی وقته،ولی نمی شد،موقعیتش پیش نمی اومد ولی الان زد به سرم که بهت زنگ بزنم.

تلفن را از این دست به آن دست کردم و گفتم:عاشق شدی؟

کمی مکث کرد و گفت:وای،آره.از کجا فهمیدی؟

چشمهایم را باز کردم و گفتم:جدی؟کیه؟خوشگله؟هم دانشگاهیته؟

برادرم سرفه کرد و گفت:آشناست،می شناسیش،خوشگله،باحاله.

سیم تلفن را دور انگشت اشاره ام پیچیدم و گفتم:وای بگو دیگه،مردم از فضولی،بدو.

برادرم مکثی کرد و گفت:برادر مرجان.

گفتم:مرجان رو دوسش دارم،خوشگله،خوبه،چطوری مخش رو زدی؟

برادرم گفت:نشنیدی؟گفتم برادر مرجان.

چند ثانیه مکث کردم و گفتم:مسخره،نصفه شبی منو گیر آوردی،برو دیگه بخواب،من حوصله شوخی ندارم اصلا.

صدای سرفه های برادرم از پشت خط می آمد.گوشی تلفن را کمی دورتر از گوشهایم نگه داشتم.

گفت:مسخره بازی چیه؟جدی دارم می گم.خواستم اول به تو بگم.

نفسم توی سینه حبس شده بود،کلمه ها را برای ادامه مکالمه پیدا نمی کردم.

احساس کردم صدایش می لرزد.گفت:پسر خوبیه،ازش خوشت میاد،فردا باهاش بیام خونه تو؟بهش گفتم که تو در زمینه همجنسگرایی فعالیت می کنی.کلی تعریفت رو کردم.مقاله هات رو خونده.

روی تخت نشستم.بند لباس خوابم روی شانه های لختم افتاده بود.صدای چند جوان مست از خیابان شنیده می شد،سعی کردم،محکم باشم و صدایم نلرزد.

گفتم:سکس هم داشتین؟

دوباره سرفه کرد و گفت:وارد جزئیات نشو دیگه.

صدایم را کمی بالا بردم و گفتم:سکس هم داشتین؟

با تعجب گفت:چه خبرته بابا،آره داشتیم،خوب معلومه که داشتیم،چه چیزای مسخره ای می پرسی خوب.

گفتم:میخوای بگی همجنسگرا هستی،یا بای؟

خندید و گفت:کاملا گی هستم،خیالت راحت،الان شش ماهه که توی خودم کشفش کردم،اوایل فکر می کردم بای هستم ولی الان مطمئنم.

سیگاری روشن کردم و گفتم:معلومه چی می گی عوضی؟اگه اینا شوخی نصفه شبت باشه،می کشمت.

سرفه کرد و گفت:جدی دارم حرف می زنم.

گوشی را محکم روی تلفن کوبیدم.چراغ خواب را روشن کردم،تلفن زنگ می خورد. نمی خواستم جواب بدهم،سیگار دوم را روشن کردم.سردم بود،می لرزیدم،مثل همان روز که با اشتفان،پارک نزدیک خانه ام رفته بودیم،هوا ابری آفتابی بود و من می لرزیدم.اشتفان از کوله پشتی اش،بلوز آستین بلندخاکستری اش را بیرون آورد و گفت: بپوش.

نگاهش کردم و گفتم:چه خبر؟

دستپاچه نگاهم کرد و گفت:هیچی.کار و زندگی.

گفتم:همه چی مرتبه.هنوز رستوران کار می کنی؟

با انگشتهایش روی چمن،خطهای مورب می کشید و گفت:آره،الان دیگه آشپز خوبی شدم.

گفتم:چه خوب،ولی من امروز خیلی دلم گرفته.

دستهایش را به هم مالید و گفت:چرا؟

سرم را برگرداندم و به چشمهایش خیره شدم.چشمهایش عسلی بود و نافذ،ته ریش داشت.به موهای بلوند دستش خیره شدم و گفتم:از این مردهای هتروسکشوال که فکر می کنن دنیا رو سرانگشتای اونا می چرخه،خسته شدم.همش حرف مفت می زنن،از سکس فقط یه چیز می فهمن،ارضا شدن خودشون،نمی دونن هزار راه دیگه به جای اون پیش فرض اولیه مسخرشون برای ارضا شدن وجود داره،دارم فکر می کنم یه تغییراتی بدم.

لبخند زد و گفت:همه مردا هم که اینطوری نیستن.

به دکمه های بلوزش خیره شده بودم و فکر می کردم با داشتن لبخند،چه چهره غمگین و وحشت زده ای دارد،دستهایش را گرفتم و گفتم:نه،برای من دیگه استثنایی وجود نداره.

دستی شانه هایم را لمس کرد،سرم را برگرداندم،امیر بود.گفت:چی دارین می گین شما دو تا؟

لبهای اشتفان را بوسید و کنارش نشست.دستهایش را دور گردن اشتفان انداخت.صورت اشتفان بیشتر از همیشه وحشت زده بود.اطرافمان پر از دختر و پسرهایی بود که از نظر من زیادی شاد به نظر می رسیدند.چند نفر دورتر از ما نشسته بودند.دورشان پر از شمع بود و آبجو می خوردند.بلند بلند حرف می زدند و به چیزهای خیلی مسخره ای می خندیدند.

امیر گفت:این چشه؟

لبخند زدم و گفتم:تو که می دونی این بیچاره از این جامعه مثلا آزاد و مریضشون می ترسه.خوب باهاش ور نرو.

اشتفان با تعجب نگاهمان کرد و گفت:آلمانی حرف بزنین،منم بفهمم چی می گین.

خندیدم و گفتم:باشه،شرمنده،گفتم بهتون حسودیم می شه که انقدر همو دوست دارین.

نمی توانستم اشتفان را درک کنم.همیشه مثل سایه خودش را مخفی می کرد.سالها بود،تلاش می کردم،دوست خوبی برایش باشم و او بتواند به من اعتماد کند،اما مشکلات زندگی همجنسگرایی اش در دوران نوجوانی و جوانی،صدمه های زیادی به او زده بود.از جامعه هراس داشت،از دخترها و پسرهای جوان.یک بار به من گفته بود:اینا نمی تونن فعلا تجزیه تحلیل خوبی از ماها داشته باشن.نمی خوام چیزی بگن.

هیچوقت از گذشته اش حرفی نزده بود اما می توانستم چیزهای زیادی حدس بزنم.یکبار وقتی از دوست پسرم برایش حرف می زدم،با چشمهای نافذش به من نگاه کرده بود و گفته بود:منم دوست دختر داشتم.

بلند خندیده بودم و گفته بودم:جدی؟

قطره های باران به صورتم می خورد.دستهایم را باز کرده بودم و به آسمان نگاه می کردم.بوی خاک می آمد.بوی خاطره غریبی در گذشته های دور.به ایستگاه اتوبوس رفتیم و نشستیم.اشتفان باید سرکار می رفت.احساس کردم دلش می خواهد با ما آنجا باشد و باریدن باران را نگاه کند.به اشتفانی فکر کردم که یک ساعت دیگر در آشپزخانه ای کوچک،پر از بوی غذاهای مختلف و سیب زمینی های پخته،از پنجره به باران نگاه می کند و با خودش حرف می زند.سوار اتوبوس که شد،برایش دست تکان دادیم و به امیر گفتم:این آدم هنوزم برام عجیبه.

امیر به قطره های باران خیره شده بود و گفت:تو هیچوقت نمی تونی اشتفان رو درک کنی،شاید خودت هموفبیا نداشته باشی اما لمسش هم نکردی.

سردم بود.دستهایم را روی سینه ام حلقه کردم و گفتم:چرا،اتفاقا لمسش می کنم و می تونم خیلی لحظه ها این هموفبیای لعنتی رو ببینم.

گفت:گفتن بعضی چیزها راحته،می دونم می تونی به دوستات بگی که یه دوست همجنس گرا داری و از این جور حرفا،ولی اگه برادرت گی بود،می تونستی همینقدر راحت در موردش با دوستات حرف بزنی؟

چند لحظه مکث کردم،به چشمهایش خیره شدم و گفتم:سردمه،بریم خونه.تمام طول راه می لرزیدم.

کورمال کورمال به سمت آشپزخانه رفتم،در یخچال را باز کردم،به خرت و پرتهای داخلش خیره شدم،یک سیب برداشتم و در یخچال را محکم کوبیدم و سیب را پرت کردم.روی زمین سرد آشپزخانه نشسته بودم .جرات نداشتم به حرفهای برادرم فکر کنم.

به سمت اتاق خواب رفتم،لباس گرمی پوشیدم.سیگاری روشن کردم.به عکس خودم و برادرم خیره شدم.هر دو می خندیدیم.قشنگترین عکس دو نفریمان بود،دستهایش روی شانه هایم بود.به چهره اش دقیق شدم،به حالت لبهایش،دندانهایش،چشمهای ریز و کشیده اش،موهای مشکی اش،دستهایش.از بچگی همیشه عاشق دستهایش بودم و فکر می کردم باید از او که انقدر انگشتها و دستهایی کوچک دارد،حمایت کنم.

دستهایش را تصور کردم،دور کمر برادر مرجان حلقه شده بود،موهایش را نوازش می کرد،روی لبهایش دست می کشید،تنشان در هم می پیچید و دستهای برادرم روی تنی مردانه بالا و پایین می رفت.چشمهایم را روی هم فشار دادم،نمی خواستم هیچ دستی را تصور کنم،نمی خواستم بدن برادرم را مجسم کنم.دندانهایم چسباندم،به خودم در آینه زل زدم،قیافه وحشتناکی داشتم در اتاق تاریک و یخ زده ام.به سمت تختم رفتم و شماره برادرم را گرفتم.دستهایم می لرزید،سعی می کردم دندانهایم به همدیگر نخورد.برادرم بعد از چند بوق،جواب داد.گفتم:الو

گفت:چیه؟

گفتم:معذرت می خوام.شوکه شدم.قطع نکن.باشه؟

سرفه می کرد.گفت:فکر می کردم تو یکمی بیشتر از بقیه حالیت می شه،تو که یه عمر ادعای روشنفکریت ما رو کشته بود که مثلا حامیه آدمای مثل من هستی.

سعی می کردم آرام باشم و در دلم می گفتم:من غلط کردم،من به گور جد و آبادم خندیدم.

نفس عمیقی کشیدم.گفتم:خوب ببین این مساله کوچیکی توی زندگی تو نیست،من کلا فکر می کنم همه آدما بای هستن و الان تو،توی اون یکی قسمتت گیر کردی،یه مدت دیگه می ری سراغ یه دختر خوشگل.

صدایش کمی عصبانی شد و گفت:تا الان یه بار از خودت پرسیده بودی که چرا من دوست دختر ندارم؟تو که مدعی همه چیز فهمی هستی خانوم روشنفکر عزیز.

صدایم را بالا بردم و گفتم:انقدر واسه من روشنفکر،روشنفکر نکن،هستم که هستم،تو به فکر خودت باش،برو مثل آدم زندگی کن روانی بدبخت.

صدایش می لرزید.گفت:مثل آدم زندگی کنم؟چون عاشق یه پسرم یعنی آدم نیستم؟تو رو خدا منو از خودت انقدر دلسرد نکن.

از خودم بدم آمده بود.کمی مکث کردم و گفتم:ببین عزیزم،شرمنده،من فقط کمی نگران شدم،همین.منظور بدی ندارم،ولی فکر کردی اگه مامان و بابا بفهمن،چی می شه؟

با حرص گفت:مامان و بابا،شهین و زری خانوم،عباس و غلام آقا.خواهرم،آخه تو چرا؟

سرفه می کرد و با معصومیت پسربچه های پنج ساله گفت: خوب تو بهشون می گی،مگه نه؟

داد کشیدم و گفتم:نه،نه،نه که نمی گم دیونه،مگه خلی؟می خوای سکته کنن،بگم چی آخه؟بگم تک پسرتون،تاج سرتون،خل و چلتون فهمیده که گی هستش.که سکته کنه بابای بیچاره،که مامان روانی بشه؟

هر دو کمی سکوت کردیم و گفت:باورم نمی شه این حرفا رو تو می زنی.

گفتم:برای من ننه من غریبم بازی در نیار،برادر مرجان،هر خری که بود و هستش رو فراموش می کنی.

گفت:خاک برسرت.

صدای بوق ممتد از آن طرف خط می آمد،به گوشی تلفن خیره شدم. تمام این سالها فیلم بازی کرده بودم. ،ریشه های ترس و نفرت از همجنسگرایی در وجودم بود و خودش را نشان نداده بود،شاید هم این یک واکنش عادی برای برادرم بود.نمی توانستم خودم را بفهمم،پس چرا وقتی خواهرم تعریف کرده بود که یک شب با دختری خوابیده است،داد نکشیده بودم،فقط خندیده بودم و فردای همان روز،برای دوست پسر و دوستهایم داستان خواهرم را با افتخار تعریف کرده بودم.ژست روشنفکری من برای خواهرم تعریف دیگری داشت.چرا وقتی سالها بعد،خواهرم این را برای شوهرش تعریف می کرد،همه ما به او افتخار کرده بودیم.یعنی من هم تصور دیگری از مردانگی برادرم داشتم،یعنی من هم فکر می کردم،همجنسگرایی برادرم،مردانگی تاریخی خانواده ما را زیر سوال می برد؟

به صدای خنده های بلندش فکر می کردم.به حرف دوستهایم که همیشه گفته بودند ما شبیه دوقلوها هستیم.چه بر سر برادرم آمده بود؟مشکل کجا بود؟شاید مشکل از من بود که همیشه فکر می کردم،روزی برادرم با دختری قدبلند و خوشگل،خانه ام می آید و من برای عروسیشان،زنجیر طلایی را به دور گردن عروس می اندازم.

در یکی از کافه های محبوبمان نشسته بودیم و من به دوستهایم معرفی اش می کردم و با خوشحالی می گفتم:ببینین چه برادر خوشگلی دارم.

سرش را پایین انداخته بود و یکی از سیگارهایم را برداشت.محکم پشت دستش زدم و گفتم:چه غلطا و دو تایی بلند بلند خندیده بودیم.

سیگاری روشن کردم،گلویم خشک شده بود،نمی توانستم بلند شوم و به آشپزخانه بروم.خشکم زده بود.شماره برادرم را گرفتم.

گفتم:عزیزم،می دونی چقدر دوست دارم،می دونی اینو،مگه نه؟

گفت:خر شدن شروع شد.

گفتم:بزار سر فرصت باهم در مورد این مساله حرف می زنیم،باشه؟فعلا به کسی نگو،باشه؟

آه بلندی کشید و گفت:چرا نگم؟

گفتم:بزار برات پیش دوستم وقت بگیرم،روانشناس خوبیه.

خندید و گفت:من سالمم،شما احمقید،شما دکتر احتیاج دارین.

آهسته گفتم:می دونی اگه شوهر خواهرت بفهمه،چقدر برای زندگیش بد می شه،تو که می دونی من دارم تا دو ماه دیگه،ازدواج می کنم.

هیجان زده بود.گفت:خاک برسرتون که شوهر تو مثلا خارجیه،اروپاییه،شوهر اون یکی هم که اینجا بزرگ شده.

گفتم:خوب اینا نمی فهمن عزیزم.ایران و اینجا نداره که،مردم سخت این مسائل رو درک می کنن.

صدایش را پایین آورد و گفت:ولی تو کمکم کن.بزار منو همینجوری که هستم،ببینن.

گفتم:بابا اگه بفهمه،سکته می کنه.

گفت:کمکم کن.

گفتم:نمی تونم،اصلا نمی خوام،دیگه هم زنگ نزن به من از این چرت و پرتا بگو عوضی.برو دکتر.برو آدم شو.نصفه شبی زنگ زدی اینجا،اراجیف می بافی.

گفت:هموفبیا تو حلقت گیر کرده بدبخت.

داد کشیدم و گفتم:گیر کرده،گیر کرده،گیر گرده،احمق بی جنبه،خفه شو دیگه،دهنت رو ببند.

گفت:خودم می گم.

گفتم:گه زیادی نخور بچه جون.

بلند و عصبی خندید و گفت:بلند شو خودت رو توی آینه یه نگاه کن.ازت بدم اومد،سعی کن با یه شخصیتت،اینی که الان به من نشون دادی،زندگی کنی.برات متاسفم.

داد کشیدم و گفتم:خفه شو،خفه شو.

بوق ممتد شنیده می شد،صورتم خیس اشکهایم شده بود،سرم را به دیوار چسباندم ،می لرزیدم و به چهره وحشت زده اشتفان فکر می کردم،به چهره امیر وقتی توی چشمهایم خیره شده بود و گفت: گفتن بعضی چیزها راحته،می دونم می تونی به دوستات بگی که یه دوست همجنس گرا داری و از این جور حرفا،ولی اگه برادرت گی بود،می تونستی همینقدر راحت در موردش با دوستات حرف بزنی؟

 این داستان در سایت زمانه منتشر شده است.

http://www.radiozamaneh.com/society/degarbash/2011/06/08/4572

لینک داستان در بالاترین

http://balatarin.com/permlink/2011/6/8/2558443

لینک داستان در موج سبز

http://www.greenwavenews.com/1390/03/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%87

Some things are easy just to talk about

The phone rang, not willing to open my eyes, picked up the phone and said: ”Hello?”

My brother surprisingly said: Oh were you sleeping? Sorry, I thought you were awake and studying.

I said: No problem, what’s the time?

He cleared his voice and said: quarter to two, Saturday night.

I said: Oh man, it’s so late, is it the time to call?

He said: I’m so excited and happy, want to tell you something, it’s been a while I meant to tell you this, but it just wouldn’t happen; now I had this urge to give you a call and tell you.

Switched the phone from one hand to another and asked: Are you in love?

Waited for a moment and said: Oh yes! How did you find out?

I opened my eyes and said: Seriously? Who is she? Is she good-looking? Is she a classmate at college?

My brother coughed and said: Yes you know her, she’s pretty and cool..

Wrapped the telephone wire round my finger and said: Tell me, I’m so curious, Come on!

After a pause he said: Marjan’s brother.

I said: I like Marjan, she’s pretty and cool, nice, how did you hook up with her?

My brother said: Didn’t you hear me? I said Marjan’s brother.

I didn’t say anything for a couple of seconds and then said: You stupid, have pranked me so late at night, go to sleep, I don’t feel like kidding now.

I could hear my brother coughing. I Held the phone a bit farther from my ears.

He said: What prank? I’m serious. I wanted to tell you first.

I couldn’t breathe. I was not able to find any word to go on with the conversation.

I could hear his voice shaking. He said: He’s a nice guy, you will like him, and can I come to your place tomorrow with him? I have told him that you work on homosexuality; I’ve said so much about you to him, he’s read you articles.

I sat on the bed. My night gown’s brace had fallen off my uncovered shoulders. You could hear some young drunk people from the street. I tried to remain firm so my voice wouldn’t tremble.

I said: Have you had sex with him?

He coughed again and said: Don’t go into details.

I raised my voice a bit and said: DID you sleep with him?

Surprisingly said: What’s going on? Yes we did, of course we did, and it’s so dumb to ask so.

I said: You mean you’re homosexual, or bi?

He laughed and said: Pure homo, don’t worry, it’s been six months since I realized it, first I thought I was bi, but now I’m sure I’m gay.

I lit a cigarette and said: What the hell are you talking about? You’d better not be kidding at this time of night or I’ll kill you.

He coughed and said: I’m serious.

I put the phone down angrily and turned off the light. The phone was ringing. I did not want to pick it up. I lit the second cigarette. I was cold and shivering, exactly like the day we had gone out with Stefan somewhere quite close to my place, it was sunny-cloudy and I was shivering. Stefan took a gray long-sleeve sweater from his backpack and said: Put it on

I looked at him and said: What’s up?

He looked at me, fear in his eyes and said: Nothing special. I work and live.

I said: Is everything alright? Still working at the restaurant?

He was drawing diagonal lines on the grass with his fingers and said: Yes, and now I’m a good cook.

I said: That’s good, but I feel so down and low today.

Rubbed his hands together and said: why?

I turned my face and stared into his eyes. He had honey-like piercing eyes, and was wearing stubble. I stared at his blond hand hair and said: I’m sick and tired of these hetero men; they think they own the world. They just talk none sense and when it comes to sex, they know only one thing: their own orgasm, they don’t know there exists thousands of other ways to get satisfied except their stupid primitive idea about orgasm, I’m thinking of making some changes.

He smiled and said: Not all men are like this.

My eyes were fixed at his sweater’s buttons and I was thinking how gloomy and terrified his face looks when he smiles, and said: No, there is no exception for me anymore.

A hand touched my shoulder, I turned my face, it was Amir. He said: What are you two talking about?

He kissed Stefan’s lips and sat next to him. Held his arms round Stefan’s neck. Stefan’s face looked more terrified than ever. All around us there were girls and boys whom I thought looked too happy. Some were sitting farther from us, there were candles around them and they were drinking beer. They were talking so loud and laughing at dumb stuff.

Amir said: What’s wrong with him?

I smiled and said: You know that he’s scared of this so-called free and sick society of theirs. Don’t do this to him in public.

Stefan looked at us curiously and said: Speak German, I want to know what you’re talking about. I laughed and said: Ok, sorry, I said that I’m so jealous of you being so much in love.

I couldn’t understand Stefan. He had always hidden himself like a shadow. For so many years I had been trying to be a good friend for him so that he could trust me, but all the issues and problems of being a homo in his teenage years had hurt him so much. He was scared of the society, of young girls and boys. Once he told me: They cannot analyze us or understand us fully and completely, I don’t want them to talk about it.

He had never talked about his life but I could guess a lot. Once when I was talking about my boyfriend with him, he looked at me with his piercing eyes and said: I, too, had a girlfriend.

I had laughed loud and said: Seriously?

Rain drops were falling on my face. I had opened my arms and was looking at the sky. There was the smell of soil. A nostalgic and strange memory of long ago. We went to the bus station and sat. Stefan had to go to work. I guess that he would like to be there and watch it raining. I thought about the Stefan that in an hour would be in a small kitchen, full of smells of different food and baked potatoes, looking out the window at the rain and talking to himself. When he got on the bus I waved hand for him and said to Amir: This man is still strange to me.

Amir was looking at the rain drops and said: you can never understand Stefan, maybe you are not homophobic, but you have never felt it yourself.

I was feeling cold, crossed my arms on my chest and said: Of course I feel it, and I can feel damn homophobia many times.

He said: Some things are easy just to talk about, I know that you can tell your friends that you have a homo friends and all this stuff, but if your brother was gay, would it be this easy to talk about?

I paused for a while and then gazed into his eyes and said: I’m cold, let’s go home. And all the way back I was shivering.

I groped my way to the kitchen, opened the fridge and looked at all the stuff in it for a while, took an apple and shut the door and threw the apple. I was sitting on the cold floor of kitchen and didn’t dare think about what he said.

I went to the bedroom, put on something warm, lit a cigarette and stared at a picture of me and my brother, we were both laughing. It was the best picture of both of us, his hands were on my shoulders. I took a close look at his face, his lips, teeth, his small eyes, hic black hair and his hands. I had always loved his hands and thought that I had to protect him since he had so small hands and fingers.

I pictured his hands, they were tied around Marjan’s brother’s waist, touching his hair, touching his lips, their bodies wrapped around each other and my brother’s hand touching a manly body up and down. I tried so hard to close my eyes, I didn’t want to picture any hands, I didn’t want to picture anything. I pressed my teeth tightly together, and gazed at myself in the mirror, I looked so terrified in the dark and cold room of mine. I went to my bed and dialed my brother’s number.

My hands were shaking, I was trying so hard so that my teeth wouldn’t chatter, I heard some beeps and then he picked up. I said: Hello?

He said: What?

I said: I’m so sorry. I was shocked. Please don’t hang up on me ok?

He was coughing. He said: I thought you know more than others, you always claimed to be such an open-minded person who would be supportive of people like me.

I was trying to be calm and said to myself: I did so, I was so stupid.

I took a deep breath and said: Listen this is not a little issue in your life, I think that some people are bi and now you are stuck in that half of you, and after a while you will go for a pretty girl.

His voice got a little angry and said: Hadn’t you asked yourself why I didn’t have a girl friend? You that always claim you understand everything and you’re open-minded?

I raised my voice and said: Stop saying this word, open-minded, go mind your own business, live your life normally, you poor crazy creature.

His voice was shaky. He said: Live normally? Just because I’m in love with another man means I’m not normal? Please don’t disappoint me more.

I hated myself. Paused a little and said: Listen, I’m sorry, but I just got a little worried, I don’t mean it, but have you thought what mom and dad will say if they find out?

 

He lost his temper and said: Mom and dad, Shahin and Zari, Abbas and gholam. Why do YOU say so? He kept coughing and then just like a 5 year old boy, innocently said: you will tell them, won’t you?

I screamed and said: No, no, no, of course I won’t tell them. Are you crazy or what? You want to kill them? You want me to tell them that your only son, the apple of your eye has found out that he’s gay. You want to give dad a heart attack and make mom go crazy?

We both paused and then he said: I don’t believe YOU are saying all this.

I said: Don’t act like this, you’ve got to forget Marjan’s brother or whoever the fuck there is.

He said: Go to hell.

He had hung up on me, I stared at the phone. All these years I had been pretending, there was fear and hatred of homosexuality in me that hadn’t revealed itself. And maybe this was a typical reaction to my brother.

I couldn’t understand myself, so why hadn’t I screamed when my sister said she had slept with a girl? Why had I just laughed and the next day told the story proudly to my boyfriend and friends? Pretending to be an open-minded person was different about my sister. Why when after years my sister got married and told the story to her husband, were we so proud of her? Does it mean that I, too, had another idea about being a man? That I, too, thought my brother being a homo would question the historical manhood in our family?

I thought about his loud laughter. That my friends had always told us that we look like twins? What had happened to my brother? What had gone wrong? Maybe it was my mistake that I always thought my brother would pay a visit to me with a tall, pretty girl and I would put a gold chain around her neck for their wedding?

We were sitting in one of our favorite cafés and I introduced him to my friends and said happily: Look what a handsome brother I have.

He had kept his head down and took one of my cigarettes. I firmly hit his hand and said: don’t! And we had both laughed loud.

I lit a cigarette, my throat was dry, and I couldn’t stand up and go to the kitchen. I was shocked, dialed his number.

I said: honey, you know how much I love you; you know it, don’t you?

He said: Now it’s time to fool me.

I said: Let’s talk about it later ok? For the time being don’t say it to anyone, ok?

He sighed and said: Why not?

I said: Let me make an appointment with my friend, she’s a good psychologist.

He laughed and said: I’m fine, YOU are stupid, it’s you who needs a doctor.

I said: You know if your brother-in-law finds out it will be a source of problem in their life, you know I’m getting married in two months.

He was excited. He said: Your damn husband is not Iranian, he’s European, and the other ones’ husband has been brought up here.

I said: These people don’t understand sweetheart. It’s not a matter of Iran or here, people don’t find it easy to cope with these things.

He lowered his voice and said: But you’ve got to help me. Make them see me the way I am. I said: Dad will have a heart attack if he finds out.

He said: Help me.

I said: I can’t. I don’t want to. Don’t call me again to tell me all this nonsense. See a doctor. Live normally. You have called me at this time just to say nonsense.

 

He said: Homophobia is stuck on you.

I screamed and said: yes, it is, it is, you stupid idiot, shut up, shut your mouth.

He said: I will tell them myself.

I said: Now you’re crossing the red line.

He was nervous and laughed out loud and said: Go take a look at you in the mirror. I hate you; go live with the one you just showed me, with your real character. I’m sorry for you.

I screamed and said: Shut up, shut up.

He had hung up upon me, tears had covered my face, I leaned my head toward the wall, I was shivering and thinking about the terrified face of Stefan, about Amir’s face when he was looking deep into my eyes and said: Some things are easy just to talk about, I know that you can tell your friends that you have a homo friends and all this stuff, but if your brother was gay, would it be this easy to talk about?

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 0:16  توسط شقایق زعفری  | 

 

 

خسته بودم،کلافه و بی حوصله،دلم می خواست دراز بکشم و بخوابم. روی زمین نشستم و به آدمهای اطرافم نگاه می کردم،سیگاری روشن کردم،به موهای دستم خیره شدم،فکرهای زیادی توی ذهنم تاب می خورد و نمی دانستم چگونه می توانم از آنها فرار کنم.دلم می خواست آن لحظه را برای خودم و آفتاب نه چندان گرم یک روز بهاری قسمت کنم.

مردی جوان با موهایی بلوند از داخل قایق به سمت بیرون خم شده بود و با دستمالی خیس،نوشته های انگلیسی روی بدنه قایق را می شست.پوست تنش سوخته بود و با سرسختی چیزهایی را پاک می کرد که وجود نداشتند.دستی موهایم را نوازش کرد،برگشتم،نگاهش کردم،همچنان بود و من نمی دانستم،می خواهم آن لحظه ام را با او در آن مکان قسمت کنم یا نه.

سکوت مشترکمان را دوست داشتم.ساعتهای طولانی کنار هم نشستن و حرکات مورب انگشتهایمان روی پوست تن هایی که همچنان برای هم ناشناخته مانده بود.بطری آب را به من نشان داد.سرم را به نشانه منفی تکان دادم.جمله های ما به همین نشانه های مختصر،خلاصه می شد.

کمی از من فاصله گرفت،در بطری آب را بست.مرد جوان را صدا کرد.مشغول صحبت شدند.در کیفم را باز کردم،جز کلید،پاکت سیگار،فندک،پول خرد،کارت شناسایی چیز دیگری نداشتم.بی دلیل چیزی را جستجو می کردم که خودم هم نمی دانستم چه چیزی می تواند باشد.

سیگار دیگری روشن کردم.مرد جوان سرش را برای حرف زدن بلند نمی کرد و تند تند چیزهایی می گفت که من نمی فهمیدم و همچنان اطراف نوشته های انگلیسی روی بدنه قایق را پاک می کرد.سرش را بلند کرد و به من خیره شد.به گوشواره هایش خیره شدم.روی سینه اش پر از خالکوبی های عجیب و غریب بود.سرش را پایین انداخت و شروع به حرف زدن کرد.نفس عمیقی کشیدم. بین کلمه هایی که رد و بدل می کردند،توریست،ایران،موبایل و پاسپورت آشنا بود و نمی توانستم جمله هایشان را حدس بزنم.

دست چپم را روی سرم گذاشتم.چشمهایم را بستم و احساس کردم در یکی از داستانهای ویکتور هوگو رها شده ام.موهای سرم داغ شده بود. به یکی از روزهای آفتابی و گرم تهران پرت شدم.به روسری هایی رنگین و مانتوهای تنگمان در یکی از کافی شاپهای مورد علاقه ام.حدیث تند تند مژه هایش را بهم می زد و شادی دود سیگارش را به سمت میز کناری فوت می کرد و من ریز ریز می خندیدم.لادن حرف می زد و گاهی یکی از جمله های بامزه اش را می گفت.موبایلم زنگ خورد.سمیرا بود،صدایش گرفته بود،منتظر بودم گریه کند.شادی چشم غره می رفت و دوست داشت زودتر حرفم را تمام کنم.از جای خودم بلند شدم،پایه های صندلی روی زمین کشیده شد و تمام تنم مور مور شد.به ته حیاط کافی شاپ رفتم،روی زمین نشستم،دست چپم را روی سرم گذاشتم و احساس کردم در یکی از داستان های براتیگان رها شده ام.نمی توانستم سمیرا را آرام کنم.صدای خنده های لادن و شادی در هم می پیچید و من به صدای هق هق سمیرا گوش می کردم.کلافه بودم.روسری ام را باز کردم و دوباره بستم،احساس خفگی می کردم.باید از آن موقعیت،از آن تلفن بی موقع فرار می کردم،سمیرا تند تند چیزهایی می گفت،بعضی از جمله هایش لا به لای گریه هایش دفن می شد و باید پایان جمله هایش را حدس می زدم.

چند قطره آب توی صورتم پاشیده شد،چشمهایم را باز کردم،با انگشتهایش،بینی ام را فشار داد.دستهایش را گرفتم و بلند شدم.موهایم را از روی صورتم کنار زد و گفت:می خوام باهات حرف بزنم.

آفتاب مستقیم توی چشمهایم می خورد.گفتم:در مورد چی؟

دستش را روی چشمهایم سایه بان کرد و گفت:در مورد هیچی و همه چی.می تونی گوش کنی.منم داستانای خودم رو دارم.

نفسش روی صورتم می ریخت.سرش را به گوشم نزدیک کرد.نوازشش کردم و گفتم:بوی عطرت رو دوست دارم.لبخند زد.چال صورتش عمیق تر شد.صدای موسیقی از قایقی کوچک شنیده می شد.همدیگر را بغل کرده بودیم و آرام آرام می رقصیدیم.بوی آشنایی داشت.تنش آشنا بود.فکرهایش آشنا بود.به چشمهایم خیره شد و گفت:دوست داشتنت،ترسناکه.می دونستی؟

با صدای بلند خندیدم.مرد جوان سرش را بلند کرد و به من خیره شد.از قایق بیرون پرید و سوت زنان دور شد.به نوشته های انگلیسی قایق خیره شدم.

با دستهایش سرم را به سمت چشمهایش بلند کرد و گفت:به چی انقدر فکر می کنی؟

لبخند زدم و نگاهش کردم.سوار قایق شدیم.کنارش ایستاده بودم و به ساختمانهای بلند و قدیمی نگاه می کردم،به افقی دوردست که مثل آدمهای اطرافم دست نیافتنی بود.روی پاهایش نشستم و دلم می خواست آن لحظه برای همیشه ادامه پیدا کند.دست چپم را روی سرم گذاشتم و چشمهایم را بستم.احساس می کردم در یکی از داستانهای عاشقانه مجله های طنز رها شده ام.دستهایش دور کمرم حلقه شده بود.سرم را به طرفش برگرداندم.توی چشمهای آبی اش زل زدم و گفتم:دارم این لحظه رو می نویسم کاپیتان.

 

 

I’m writing this moment down, Captain!

I was tired and not in the grumpy, wanted to lie down and take a nap, I lighted a fag, stared at the hairs on my hand, my mind was engaged with a lot of twisting thoughts and I had no idea how to get rid of them, I just longed to share that moment with the not-so-hot sun of a spring day.
A young man with blonde hair had bent forward from inside the boat and was cleaning the English logo on the boat with a damp handkerchief. Has was tanned and stubbornly wiping out nonexistent things from boat’s body. A hand caressed my hair, I turned back, looked at him, he was still there, and I didn’t know if I wanted to share that moment with him or not.
I adored out mutual silence, sitting beside one another for long hours, and the curved touch of our fingers on the skins which even now remained unknown to each other. he showed me the bottle of water and I nodded as to say no. Our phrases were shortened as such humble signs.
he distanced from me, tightened the door of the bottle. he called out the young man. They began to talk to each other. I opened my bag, had nothing but keys, a pack of cigarette, a lighter, some change, and an ID. I was haphazardly looking for something that even I, myself, didn’t know what it could be.
I lightened up another cigarette. While still cleaning the round of the logo on the boat, the young man wouldn’t raise his head and was spitting out quick words I could not understand. He raised his head and stared at me. I stared at his earnings. His chest was flourished with weird tattoos. He dropped his head and began to talk. I took a deep breath. Between the words they were exchanging, I just could make a guess on words such as tourist, Iran, cell-phone, and passport.
I put my left hand on my head, closed my eyes and felt like being left all by myself in one of Victor Hugo’s stories. My hair was heated up. I was thrown into one of the sunny and hot days of Tehran. Into my favorite many-colored and tightened manteaus. Hadith was blinking her eyelashes, and Shadi was puffing her fag’s smoke to the next table and I was giggling. Ladan was speaking and once in a while mentioning one her funny phrases. My cell started ringing. It was Samira, her voice was muffled, I expected her to cry, Shadi gave me an angry look asking me to cut my conversation short. I stood up, the legs of my chair dragged on the floor which made my entire body shiver. I went to the end of café’s yard, sat on the floor, put my left hand on my head, and felt like being left all by myself in one of Bratigan’s stories. I couldn’t calm Samira. Shadi and Ladan’s laughing out were mingled and I was listening to Samira sobbing. I was prickly. First, I untied and the tied my scarf once more, felt suffocated. I had to escape from those circumstances, from that uninvited phone-call, Samira was saying things all in rush whose phrases here and there were drowned into her crying so I had to guess the end of her sentences.

A few drops of water were scattered onto my face, I opened my eyes,he squeezed my nose with his fingers, I took his hand to help myself get up.he moved my hair from my face: “I’ve got to talk to you”, he said.
The sun was directly shining into my eyes: “About what?”, I asked.
With his hand, he made a sunshade on my forehead: “About nothing and about everything. You can listen to it. I’ve got my own tales to tell.” he said.
His breath fell all over my face.he smiled. The pit on his chin deepened. The music was heard from a small boat. We’d hugged each other and were dancing softly. he had a familiar smell. he stared to my eyes: “it is frightening to love you, did you know that?” he asked.
We burst into laughter. The young man raised his head and stared at me. He jumped out of the boat and went away while whistling. I stared at the English logo on the boat.
he raised my head with his hands toward his eyes: “what are you so deeply thinking about?” he asked.
I smiled and looked at him. We went on board. I was sitting by him side while looking at the high and old-dated buildings, to a far-distanced horizon which seemed unreachable like people around me. I sat on his legs wanting that moment to stretch forever and ever. I put my left hand on my head and closed my eyes, feeling left all by myself in a love story right in one of those comic magazines, his hands were locked around my waist. I turned my head to him and looked into his blue eyes: “I’m writing this moment down, Captain!” I replied.

 

 این داستان در سایت سه پنج منتشر شده است.

http://3panj.net/?p=703

 این داستان در سایت گذرگاه منتشر شده است.

http://www.gozargah.com/dastan/daram-in-lahza-ra-mi-nevisal-kapitan/

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 0:45  توسط شقایق زعفری  | 

         

    

      به شقایق لعلی و مردنش

     بیمارستان لقمان و قرصهایی صورتی

    مادرش که بیوه رفتنش،شد                                                                             

 

قهر شده بود و آزادتر از همیشه به خودش تن می داد...

می خواست برود

رفتن، همیشه رفتن

دنیا اعجوبه سهمگینی بود...

تضادهای مشترک و در هم پیچیده دستهایی که از تمام نوشتن خودش را کم می آورد

تن هایی ورم کرده پر از کلکسیون های مالیخولیایی قرنی یخ زده و سرکش...

بالا  پایین

حرکتهایی بیهوده و می خواستم دراز بکشم و  فریاد...

پرت به صورت این زندگی هچل در هفت مسخره و می دانستم،راهها به هیچ ختم می شوند...

مردم آزار بودند

آزادی آوار بود

خیابانها

کوچه ها

وقتی موهایم میان تمام آفتاب همیشگی این تابستان داغ،به خودش نمی رسید و من با لباسهایی سیاه و گشاد، تیرگی یک آینده پر از پوچ را در خودم می پیچیدم و می رفتم...

رسیدن به هرجایی تن هایی که از خودشان در خودشان تهی شده بودند و می دانستم، مرگ شدن فرصت خوبی است...

قرصها می ریخت و فاصله این تخت به آن تخت،بیمارستانی پر از مرگ و آینده ای پر از مردن...

شجاع بودی ،وقتی آزادی را به شکل گورهای تقدیر،جشن می کردی و اشک می شدم و می ماندم و رفتنت،سهم خالی خاطرات می شد...

دریا دور شده بود...

پلی قشنگ با تمام نوستالژی دورانی که باید پر از خط خطی های منی می شد که حالا در من می تازد و می داند،آن یکی برای هیچ رها شد و این یکی برای هیچ تری که در خودش،دخترکانی قشنگ تر سهم تنهایی اش می کرد...

موهایی قشنگ نداشتم...

چشمهایی قشنگ تر و من اصلا دافی اینروزها نبودم...

دهه شصتی پوچ مغز،بازیگر سریالهای خانوادگی با اداهایی روزانه...

رفته بودی وقتی شبهایی زیاد در خودم مجادله های فلسفی می کردم و فکر می کردم با کلمه هایی خارجی،ژستهایی قشنگ تری خواهم داشت و خودم را به تمام خودم می پاشم و این دستها می لرزند وقتی می خواهم هجی دوست داشتنت شوم...

نوشتن خسته بود

خانه خسته بود

تف،تف به غیرت آن یکی که مرد بود و فکر می کرد،زنانگی ام میان فاحشگی های اجباری اش می ماند...

می خواهم و نمی خواهم،

نمی دانم و می خواهم

باید یکی آن طرف تر از من،محکم توی صورتم سیلی شود و یادم بیاید،دخترکی دهاتی،هزاران مایل دورتر از گوساله هایش شهری نمی شد و اینجا هیچ دردی درمان نمی شود، وقتی درد بی درمان این عجوزه نکبتی یکی مثل خودم می شود...

گناه اندازه دلتنگی ام بود برای مترسکهایی خوشگل

نوشتن

همیشه نوشتن

اندوه بودیم و می دانستم،سیاهی سیاه است وقتی خورشیدهایی گرم،از تو در من می ماند و می خواستم خودم را به شکل خواستن هلاک کنم و بعدتر ها با تو داستانی از نبودنت روی سنگینی تمام رفتنهایت شوم...

مادر تنها بود

بی حوصله و سرگردان

خوابیده بودی و می دانستی چگونه نگاهت می کنیم و نمی شود تو را از آن گور لعنتی کمی آنطرف تر از خودت پرت...

بهشت دروغ بزرگی بود،نجربه ای بیهوده...

تجریش و فرمانیه

خانه هایی خالی و اتاقهایی بی کتاب

آدم ها مایوس می شدند با سرم هایی که روی تنت،کبود می شد و می دانستی بهای رفتنت همیشه رفتنت می شود و حالا یکی آن طرف تر از تو در خودش حبابی از تمام سالهای نیامده را خط می زند...

پنج شنبه های شعر

دریا و بستنی

خیسی یک هم اغوشی

تاریکی و آواز

شهسوار و تهران

تنها ماندیم

تمام راه به گورهایی سنگی باز می شد

نبودی و بودی

لباسهایت روی تنم تاب می خورد....

دیشب خوابهایم با نام کسی مثل تو تعبیر می شد...

                                                                                              

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 21:59  توسط شقایق زعفری  | 

 

نشسته بودم

ترمینال

پیچهای کندوان

ناخنها کشیده می شد

پاشیده شدم

بغل دستی توی صورتم

 *

مادرم خوشحال بود

می خندید و سه ماهه حامله

لباسهایم کوچک می شد و دوست داشتم،بغلم کند

شوهرش دیر کرده بود

چرخیدم

می غلتیدم و لذت می بردم از خودم و می دانستم فردا سر کار نمی روم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 23:10  توسط شقایق زعفری  | 

         

 

             به روایت یک واقعیت که همیشه به غیر واقعی بودنش اندیشیده ام!

             به دردهایی ترس خورده و سرخوردگی هایی همگانی...

 

چشم بندی ضخیم و

سر انگشتهایم،لبه تیز صندلی را لمس می کرد

آرام آرام نفس می کشیدم

و فریادهای علی…وفریادهای سمیرا…

با چشمهایی بسته و تنها می خواستم،روزها بگذرند و آنگاه در تابستانی گرم راه بروم...

سردم بود،دندانهایم روی هم فشرده شده بودند که نلرزم...که نترسم...

سینه ام سنگین بود و احساس می کردم چشمهای زیادی نگاهم می کنند…

و فریادهای علی…وفریادهای سمیرا…

دستی سرم را ثابت کرد و آرام توی گوشهایم گفت:زرِ مفت نزن…

لبخند زدم…چشمهای بسته ام پر از اشک شد...

بازیگر نقش اولِ یکی از فیلمهای کیمیایی بودم

و فریادهای علی…وفریادهای سمیرا…

دستی توی لباسم لیز خورد،پستانهایم محکم گرفته شد

صدایی گفت:فاحشه،خوشت میاد؟

سرم به سمت صدا چرخید ودهانم باز شد

و فریادهای علی…وفریادهای سمیرا…

خفه شده بودم…

بی صدا…

با خودم گفتم،خیلی ها بودند…دخترهایی باکره شاید…پسرهایی جوان و نیرومند…

صدا از من پرتاب شد: آره،خیلی،خیلی دوست دارم عوضی…

چانه ام را محکم گرفته بود و صدای ساییده شدن دندانهایش را می شنیدم...

و فریادهای علی…وفریادهای سمیرا…

چشم بند خیس شد…

دستهایی لیز خورده توی لباسم…

دستهایی گره شده روی پستانهای کوچکم…

لبهایی که روی گوشهایم می چرخید…..

هیس….

...........................

*

هنوز شبهایم پر از کابوسِ بوی دهان کسی است که روی زنانگی ام دست کشید…

پراز وقاحت و فریادهای علی،سمیرا،محمد،ملینا و .......

و…

*

داستان ادامه دارد...

بی من...

و فریادهای علی…وفریادهای سمیرا…

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 21:46  توسط شقایق زعفری  | 

       

                     به من

                     برای تمام روزهای در خودم آمیختن

 

خشم می ریزد و درد، درد می آورد و تمام بدی ها ونوشتن ها پشت هم قطار می شوند و می دانی برای خیلی چیزها که نبودی و می خواهی بشوی، دیر شده است و حالا خودت را از تمام همسایه هایت کم می کنی

خجالت نمی کشم برای تمام کله شقی ها و نفهمی هایی که حالا مرا به اینجا که هستم پرت کرد و می دانم بالاتر از حماقت های آشکار من،چیزی برای باختن نیست...

چه قشنگ می شدیم وقتی در هم می پیچیدیم و فکر می کردیم، آسان کشف می شویم...

 قشنگ ترین لبخندهای روزم توی صورتت پخش می شد و درو می شدیم از تمام نجابت کثیفی که در ما می پیچید و راه می رفت...

جمله ها بند می آمدند و در ما می پیچیدند و خودم را به شکل داستانهایی بلند در خودم می نوشتم و می دانستم،آخر تمام اینها تاریکی بی مفهومی است...

تاریکی های زیادی آمده بود

چقدر دلمان روشنایی می خواست و می خواستیم در تمام این تابستان خراب شده،خراب شویم بری تو که حالا رفته ای و همه می دانند،تنهایی یک زن بزرگتر از تمام آنچه می شود که بتوان بیوگی اش را با سیاهی هایی زیاد اندوه کند!

عریان و لخت برای دنیایی که به اجبار رویمان شلیک می شد و جامعه باید خودش را بازی می کرد وتو جامعه بودی و هیچگاه نمی توانستی حتی لحظه ای خودت را به نقشهای دلخواهت دهی و جامعه ، تو را از خودت شکا رمی کرد و...

هوسهایی پر از انتظار و شایعاتی که قشنگی روزانه هایت می شد

بمان، اینبار تا ته این قصه بمان

تنها شده ام، خالی و می دانم دیگر نمی توان به پاهایت خم شد و با تمام کلماتی قشنگ لیس زد و بعد با هم، خیره به تمام نئشگی هامان و کلمه هایی بی اختیار از من می ریخت و تو با تمام لبخند ابدب ات به تمام روانی صورتم خیره می شدی...

نوشتن پایانی نداشت...

کلمه ها راه می رفتند و می دانستی با این همه دیوانگی که تنها در تو خشم می شود و می توان راههای بزرگتری برای داشتن آدمهایی احمق داشت...

خیابانها سرد می شدند و می دانستم اینبار با افسردگی عجیب و پر از اشک به تمام حوادث روزانه ام پشت می کنم و فرار می کنم و می دانم این پله ها آنقدر پوسیده اند که حتی نمی توان به درهایی پشت آن که در هم می لولند،فکر کرد و از تمام آنچه که در ما راه می رود،راه برود و ...

چقدر موسیقی دوست داشتم

شتاب و راه رفتن

 خندیدن و با تمام صدایی که توی گلویم جا خوش کرده بود و حالا پر از هراسم از تمام عادتهایی که حتی دیگر نمی توان دوستش داشت.

دین و مذهب خالی از فکرهایی قشنگ

همیشه، همینجا به اجبار می ایستی و فکر می کنی چقدر بزرگ شدن سخت است،وقتی از حادثه های روزهایت فهمیدی، مادر شدن دور می شود و حالا باید خودت را در خانه ای کوچک سهم آینده ا ی نا امن کنی و ترسید...

رفته بودم وقتی رسیدی

چه صحنه خسته کننده ای بود وقتی آن یکی رفته بود و آن یکی رسیده بود و نمی دانست گور به گوری مفعول بودن، فاعلی هرزه تر از خودش می خواهد...

خانواده گم می شود

مفهومی کوچک از پدر

مفهومهایی بزرگ تر از خانه و ایمان

مفهوم به مفهوم روی خودم دست می کسیدم و خوشحال بودم از تمام جنونی که حالا به بن بستی زنجیری می کشاند و نمی دانم چگونه از پس خودم و او باهم...

راه می روم

نیستی

به تلفن خیره می شوم و نیستی

هیچ دستی به موهایم نوازش نمی شود و از خودم راحت می شوم و خواهم رفت...

ایستگاه اول، آخری بود

وقتی رسیدم، نبودم

 

داستان رهایی نداشت

برای ادامه چیزهایی زیاد گم کرده بودم

 چیزهایی قشنگ که حتی لبخند کوچکی را در من به تمام روشنایی بیزار کننده عقده های کودکی ام بخشید و رفت...

از خودم در خودم و چقدر از این خودم خودم بیزار می شوم وخودم را در تو کم می آورم و نمی دانم چگونه باید گریزی کوچک شد...

کودکی ها به نوجوانی ها و بزرگی ها می رسد و می دانی حرمت،کمترین چیزی بود که تو در خودت برای خودت و انقدر خودت را می نویسم که بتوان از تمام خودت رها شد و از تمام جمله هایی که درد می شود و می دانی باید یکی از همان حالتهای عجیب مالیخولیایی در خودت باشی...

من

تو

ما

داستانهایی جدید به پیوستهای روزانه کارهایم گره می خورد

دلم شور می شود وقتی یکی یکی دیر می رسیدند و برای تمام هستی شان گره می شدیم و می دانستیم تمام این تعطیلات طولانی میان شمال و دریایی بزرگ محصور می شود

تمام روزها منتظر روزی دیگر نشسته است

سالها به سالهای دیگر

موسیقی نجات آخرمان شد

 پروازی در من می ریخت و فرار می شدم و با کوچه هایی که شاید، روزی زمینی می شدند که ما را در خود با خوابی از پروازهایی قشنگ،می بلعید و می دانستیم دیگر از هیچ چیز به هیچ جا راهی نداریم و باید از آخرین راهی که آمده ایم در خودمان پیله ای بید زده شویم...

رمانهای عاشقانه پایانی نداشت

دستهایی که حالا باید در خودم کوتاهش می کردم

رفتم

داستان نیمه تمام ماند...

                               

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 5:16  توسط شقایق زعفری  | 

 

هفت ابان سالروز درگذشت

 

 تیرداد نصری........

 

 فراموش نشدنی است روزهای بودنت........

 

همیشه بوده ای و هستی....

 

خیابانهای لندن تو را به آغوش کشیدند....

 

خزر دلتنگ بود....

 

پل پر از چشمه کیله.....

 

و بودی........

 

و نبودی..........

 

و هستی.............

 

و نیستی...........

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 0:39  توسط شقایق زعفری  |